#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_347

سالاری-بله؟
-سلام...منم نیلوفر
سالاری- سلام دختر خوبم چطوری ؟ چه عجب !
-خجالتم ندید ...بببخشید این چند وقته خیلی سرم شلوغه... راستش ... میخواستم بپرسم....
سالاری- بگو دخترم
-میخواستم ببینم میدونم پرروییه ولی میتونم برگردم سر کار ؟؟؟
سالاری خندید-این چه حرفیه دخترم ...این شرکت اصلا مال خودته...
-ممنون....ازکی میتونم بیام؟
سالاری- از همین الان ....واقعا بهت احتیاج داریم یه پروژه ی خیلی مهم بهمون دادن برای شرکتیه توی ساری فکر کنم کمک زیادی باشی برامون....
-یعنی از الان میتونم؟؟
سالاری-بله عزیزم ...میتونی؟
-بله بله ...همین الان راه میفتم...خدافظ
خیلی خوشحال بودم ....
خوشحال بودم میتونستم بازم هر روز امیر رو ببینم...
سریع تیپ ساده و بدون آرایشی زدم و راه افتادم....
سر یه ربع رسیدم ....باید ماشینم رو هم ببرم درستش کنم...خیلی کار دارم...
سریع رفتم بالا و وارد اتاق سالاری شدم و ازش اجازه گرفتم و با قدمهایی نامطمین و لرزون به سمت اتاق مشترک خودم و امیر رفتم

romangram.com | @romangram_com