#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_346
نیما -پاشو دختر ...چاق میشی نمیخواد بخوریش....
لبخندی زدم-من چاق نمیشم برادر ....
آخرین تکه رو هم گذاشتم دهنم و بلند شدم
-بریم
......
شب تو رختخواب داشتم به حرفای امیر فکر میکردم....
یعنی من کار بدی کردم توی رستوران با نیما جلوی امیر حرف زدم؟؟؟
آره دیگه....تازه همش لبخند هم میزدم...
اشکام بی اختیار میریخت...
کاش جواب نمیدادم...
صبح با سردرد شدیدی بیدار شدم....
با اینکه حال نداشتم ولی بلند شدم و بعد از خوردن صبحونه مسکن خوردم تا درد سرم بهتر شه......
کبودیه زیر چشمام خیلی کمتر شده بود ولی هنوز پیشونیم درد داشت...
عکس مهسا رو که نیما برام ایمیل کرده بود توی لب تاپم ذخیره کردم و به وکیل مادرجون تماس گرفتم و ایمیلشو گرفتم و براش فرستادم با تمام مشخصات و اسمی که نیما بهم گفته بود....
اونم گفت ممکنه کمی طول بکشه که گفتم ایرادی نداره فقط هر خبری شد سریع بهم اطلاع بده...
وقتی به نیما گفتم خیلی ازم تشکر کرد
دم ظهر بود که با آقای سالاری تماس گرفتم
romangram.com | @romangram_com