#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_343

نیما- با کمک همون دوستش بردیمش پیش یه روانپزشک که گفت خیلی شدید افسردگی داره و باید درمان شه...
نیما نفسی کشید-خلاصه بگذریم که چند ماهی بیمارستان بستری شد و حالش خیلی بهتر شد ....وقتی مرخص شد آروم بود ....تا اینکه...
نگام کرد....
نگاهش بغض داشت
نیما- تا اینکه گفت میخواد برگرده ایران...باهاش مخالفت کرد....چون همه ی کارو زندگیم اونجاست اما اونحرف تو کلش نمیرفت....میگفت از اونجاحالش بهم میخوره و دوست داره بازم تو ایران زندگی کنه....
منم تا تونستم مخالفت کردم که اونم لجبازی کرد و بدون حتی خبر دادن به من برگشت ایران....
لبخندی زدم....
-پس من بایدبله رو از عروس خانم بگیرم.....بگما من از اون خواهر شوهرای ناجورم
نیما لبخند تلخی زد-نه....
تعجب کردم....
نیما- من هنوز پیداش نکردم...نیلوفر چه جوری باید پیداش کنم؟؟؟
غم نشست تو ی چشمای جفتمون....
-یعنی هیچی ازش نداری؟
نیما-فقط یه عکس.....
-همونم خوبه....میتونی برام بیاریش؟
نیما -الانم همراهمه....فقط برات کپی میگیرم ....این تنها عکسیه که ازش دارم....
نیلوفر -میتونم ببینمش؟

romangram.com | @romangram_com