#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_342
نیما- همون نگاه خجولی که وقتی دید به موهاش خیره شدم سریع کلاهشو برداشت و سرش کرد و موهاش رو توی اون مخفی کرد...
باورم نمیشد ....قطره اشکی از چشمش ریخت
نیما همونطور که با انگشت اشکش رو گرفت نگاهمکرد و ادامه داد
نیما-همون دستی که وقتی دستمو بهش دراز کردم تا کمکم کنه بلند شم لرزید و دستمو گرفت...
نیما -عاشق شدم....عاشق شدم نیلوفر ....چی کار میکردم....؟؟دست خودم نبود...
راجبش تحقیق کردم ....فهمیدم ایرانیه و اسمش مهساست....
وقتی بهش گفتم ....سکوت کرد....نگفت نه....! ذوق کردم ....ولی بعد از چند لحظه گفت نه! چنان نه ی محکمی گفت که حس کردم شکستم.... ولی من ول کن معامله نبودم...
اونقدر رفتم و اومدم که ....فهمیدم چرا گفته نه....!
سوالی نگاش کردم....
نیما- یکی از دوستاش بهم گفت....گفت به خاطر مادر بزرگش به همه جواب رد میده ...گفت مهسا بهش گفته منو دوست داره ولی نمیتونه کس دیگه ای رو بدبخت کنه....
چقدر این دختر مهربون بوده کهبه خاطر مادربزرگش از عشقش گذشته....
نیما-مادربزرگش فلج بود.... پدر مادرش هم طلاق گرفته بودنو هرکدوم ازدواج کرده بودن و این دختر هم پیش مادر بزرگش مونده
پس عین من تنها بوده!
نیما-خوشحال شدم....از اینکه به دوستش راجب کن گفته بوده که دوستم داره ....ولی با این حال بازم جوابم منفی بود....
تعجب میکنم...یعی ممکن بود؟؟
امکان داره کسی به همین راحتی ازکسی که دوستش داره بگذره؟
نیما -تا اینکه..تا اینکه مادربزرگش پارسال فوت کرد...مهسا خیلی فرق کرد... رفتارش اخلاقش .... انگار دیوونه شده بود.... هر بار منو میدید فقط دعوا میکردیم....
romangram.com | @romangram_com