#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_341
تکون سختی خوردم...دختر !؟ کی؟؟
تعجب رو تو چشمام خوند..لبخند خجولی زد...
نیما-همین اول ازت میخوام این حرفا پیش خودمو خودت بمونه....باشه؟
سرموتکون دادم...شوک بودم
یعنی یه دختر باعث شده فقط نیما برگرده ایران؟؟؟
اصلا این دختر رو کجا دیده؟؟
نیما-حاضری بشنوی حرفامو؟
-..آره...بگو....
نیما -سه سال پیش بود که دیدمش....توی شرکت بودم که از دست یه نفر حسابی کلافه بودم....همه ی وسایلامو سریع جمع کردومو داشتم از پله های شرکت میرفتم پایین که خوردم به یه نفرکه داشت میومد بالا
لبخندی رو لبش نشست....
معلوم بود رفته به اون روزا
نیما بعد از یه نفس عمیق - داشت میفتاد که مچ دستشو گرفتم و ....
نگام کرد
نیما- جای اینکه نگهش دارم دو تایی پنج تا پله رو افتادیم ....
نیما-نگهش داشتم تا اون به پله ها نخوره...خودم سمت پله ها شدم و وقتی رسیدیم پایین کنارم روی زمین نشست و با ترس بهم نگاه کرد....
نیما لبخندی زد-همون نگاه سیاه منو شیدا کرد... همون موهای سیاه رنگ و صافی که زیر کلاه پوشونده بودتشون ولی وقتی افتادیم از سرش افتاد و موهای بلندو سیاهشو به نمایش گذاشت ....همون ترس توی نگاهش که دیوونم کرد....
نگاهی بهم کردو لبخند زد
romangram.com | @romangram_com