#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_340
نیما-بالاخره میفهمی عجله نکن...فقط لجبازی نکن باهاش...
-باشه...مرسی از حرفات ..خیلی خوشحالم برادری مثل تو پیدا کردم
نیما-منم همینطور...
-خوب....حالا نوبت شماست جناب برادر .....
نیما نفس عمیقی کشید...
نیما -ماجرای من یکم طولانیه...حوصلشو داری؟؟
-اگه نداشتم که اینجا نبودم .... بفرما من سراپا گوشم....
دستی به صورتش کشید و تو چشمام خیره شد....
نیما-من .... من فقط بخاطر یه چیز برگشتم ایران....
سکوت کرد....حرفی نزدم تا دوباره شروع کنه...
نیما-ولی....ولی هنوز تو این مدتی که ایرانم...نتونستم ...نتونستم به برسم...
خیره نگاش کردم که نگاهش رو روی میز دوخت....
نیما-فکر نمیکردم گفتنش اینقدر سخت باشه....
سکوتمو شکستم...
-بخاطر چی؟
نیما نگاهی بهم کرد....
نیما-بخاطر یه ...یه دختر...
romangram.com | @romangram_com