#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_338

خندم گرفته بود....
-هیچی دیگه منم موندم و بگذریم که ارمون تا 4 صبح طول کشید و بعد رفتیم خوابیدیم....
صبح خواستم برگردم...که همه خواب بودن....
نیما-خوب خوب ...داستان داره جنایی میشه....
خندیدم-بس کن مسخره... آره....همه خواب بودن منم یه نامه ی خدافظی نوشتم و اومدم بیرون که امیر و دیدم ...داشت ورزش میکرد تو باغ....
لبخندی رو لبم نشست....چهرش اومد تو ذهنم....
نیما-خجالت بکش ..من غیرت دارم روخواهرما....لبخند میزنی؟؟؟ حالا داری به چی فکر میکنی که لبخندم میزنی...؟
-به امیر... داشتم باهاش خدافظی میکردم که....
نگاهی به نیما کردم....
نیما کنجکاو گفت-که....؟؟؟
-که موبایلم زنگ خورد و تو بودی که باهام قرار گذاشتی....
نیما-اوه اوه...دیگه بقیشو نگو که تا آخرشو گرفتم... امیرم عصبانی شد و محلت نداد....آره؟
-نه...عصبانی شد و بهم تهمت زد....
نیما چشماش عصبی شد-چی؟؟ چه تهمتی؟
-میگفت من با تو در ارتباطم ..با شروین....با سعید....من اینجوریم نیما؟؟
اشکم ریخت....
نیما عصبی دستی تو موهاش کشید...

romangram.com | @romangram_com