#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_334

عشقش فراتر از چیزی بود که برام مهم نباشه...ولی ...
ولی نگاه و مظلومیتش برام مهم نبود...
باید بفهمه من کسی نیستم که هر بر بهم هر حرفی دلش بخواد بگه و بعد با یه آهنگ سر و تهشو هم بیاره و قضیه رو فیصله بده....
نگاه ازش گرفتم و بدون حرفی از رستوران زدم بیرون...
حتی اصلا یادم رفت با آناجون و سالاری خدافظی یا معذرت خواهی کنم...
عیبی نداره بعدا باهاشون حرف میزنم...
تاکسی ایگرفتم و رفتم خونه...
فکرم شدید درگیر بود...دوست نداشتم امیر راجبم بد فکر کنه....
کاش میفهمید...
تاکسی ای گرفتم و رفتم خونه...
کاش میدونستم چی کار باید بکنم ....اونقدر بیکار نشستم که رو همون مبل خوابم برد....
صبح با نوری که به چشمام خورد بیدار شدم ....خیلی خسته بودم...
به زور خودمو از روی مبل جدا کردم...بعد از یه دوش کوتاه و در رفتن خستگی کمی آماده شدم تا نیما تماس گرفت حاضر باشم....
پیشونیم شدید درد داشت ...زیر چشمامم کبودیش بیشتر شده بود ولی دردش کمتر...
صبحونمو که خوردم مثل ماتم زده ها داشتم فکر میکردم نهار چی بپزم که گوشیم زنگ خورد....
شماره ی نیما بود...
-بله؟

romangram.com | @romangram_com