#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_331
نیما بلند خندید-و تو هم احیانا داری حرصشو با استفاده از من در میاری!
غمگین شدم...
-آره...
از روی صندلی بلند شدمو رفتم کنار سالن و روبروی پنجره ایستادم و به بیرون خیره شدم...بارون نم نم میبارید
نیما- چرا؟؟
-بعدا میگم....ولی لازمه...
نیما- باشه نیلوفر..ولی هیچوقت یادت نره ....غرورش رو به بازی نگیر.... من یه مردم...اگه با غرورم بازی بشه ممکنه برم و دیگه هیچ وقت برنگردم... ممکنه هم بمونم و بجنگم....مردا خیلی پیچیده هستن... درکش کن.... تو عشقش هستی....
حرفشو قطع کردم..
-اوووه خیلی داری تند میری....همچین خبرایی نیست....
نیما خندید-هست ....توخبر نداری ....همه ی پسرا اگه عاشق بشن...روی عشقشون حساس میشن... من اگه جای امیر بودم قطعا کله ی یکی مثل خودمو میکندم ....
خندم گرفت ولی نخندیدم....
-ممنون بابت حرفات ...روش فکر میکنم....
نیما-قراره فردا سر جاشه ؟؟؟ نکنه بپیچونیش...؟
-نه خیالت راحت....فقط ساعت هفت به بعد باشه...
نیما- باشه...فعلا خدافظ دختر عمو
-خدافظ پسر عمو....
برگشتم برم سر جام بشینم که امیر درست تو یه قدیمم و پشتم ایستاده بود...
romangram.com | @romangram_com