#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_330

بعد از دو تا بوق جواب داد
نیما-سلام...کجاایی؟؟
-سلام...خوبی ؟
نیما-خوب؟؟ دارم دق میکنم از دستت ....نیلوفر مطمین باشم حالت خوبه وبیمارستان نیستی؟؟
نگاهی به امیر خشمگین و قرمز نگاه کردم و لبخند ملیحی زدم و دوباره نگاهمو ازش گرفتم و به میز دوختم
-به خدا خوبم نیما....الان هم رستوران هستم همراه خانواده ی آناجون
نیما -اوه ....پس من الکی نگران بودم....خانوم برا من رفته رستوران
خندیدم-من که گفتتم نگران نشو...
نیما- منظورت از آناجون همون مادر امیر قای خودمونه؟؟؟
خندم گرفت-آره چطور؟
نیما- پس الان امیر هم یا کنارته یا روبروته....
خندیدم و به امیر نگاه کردم...
حس کردم چشماش گوله ی آتیشه....
-درسته....
نیما خندید-و کلی هم داره حرص میخوره....
خندیدم ...
-شدید ....

romangram.com | @romangram_com