#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_329
همشون به من نگاه کردن....
آناجون-چی میخوری دختر قشنگم؟؟
هیچی از گلوم پایین نمیرفت.... بغضم که دیده نمیشد توی گلوم خفم کرده بود...
برای همین با بهونه گفتم....
-راستش من سرم شدید درد میکنه..هر وقت سردرد دارم غذا بخورم حالم بدتر میشه....اگه میشه فقط سوپ...
بهونه ی خوبی بود....چون هیچ کدومشون چیزی نگفتن...
خداییش سوپ فوق العاده ای بود
از غذا بیشتر بهم مزه داد....
همشون داشتن میخوردن که بیکار نشسته بودم....
صدای اس ام اس گوشیم بلند شد...
گوشیم روی میز بود...
اسم نیما به انگلیسی بزرگ روی گوشیم بود که فکر کنم همشون دیدن....
گوشی رو برداشتم و خونسرد اس ام اس رو باز کردم....
""نیما-سلام خوبی؟؟ نگرانتم نیلوفر....زنگ زدم خونتون چرا برنمیداری؟ ""
لبخندی زدم و شمارش رو گرفتم و در عین حال به چهره ی سرخ شده ی امیر نگاهی بی اهمیت کردمو با پوزخند نگامو ازش گرفتم....
باید تلافی میکردم.... ولی نباید با غرورش بازی کنم...
فقط درحد چند تا اخطار ....
romangram.com | @romangram_com