#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_328

امیر بعد از چند لحظه ایستاد و خودش پیاده شد...
سالاری-بشین دخترم امیر میخره برات ....
با آب وارد ماشین شد ...
در ماشین رو بازکردمو دستمو آبی زدم و با دستمال خشک کردم...
-ممنون
امیر-پانسمان عوض کردن نمیخواد؟
-نه....همین فعلا خوبه...
راه افتاد...
خیلی زود رسیدیم...رستوران سنتی ای بود
نورهای رنگارنگ و تیره اش فضا رو خیلی قشنگ کرده بود...قشنگ و رمانتیک...
روی میز چهار نفره ای نشستیم...
ساالاری و آناجون روبروی هم که منم مجبور شدم روبروی امیر بشینم....
درد سرم و نگاههای امیرو اتفاق صبح کلی فشار بهم وارد میکرد ولی سعی در خونسرد بودن داشتم که خیلی هم موفق بودم....
سالاری -خوب چی میخورید؟؟؟
امیر- من کوبیده....
آناجون-برگ مخصوص...
سالاری-منم که همه میدونن جوجه...

romangram.com | @romangram_com