#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_327
قطعا اشکام رو دید ....
دستمو بالا بردم و اشکامو پاک کردم....لبخندی به جواب لبخندش بهش زدم و نگاهم به زمین دوختم....
حاضر بودم همه ی ثروتمو میدادم و یه لحظه...فقظ یه لحظه آغوش مادرمو تجربه میکردم....
یادم نیست..یادم نمیاد آغوششو....کاش میشد...
با راه افتادن ماشین بازم نگاهم به سمت خیابون رفت....
سرم دردش بیشتر شده بود....
دستی به پیشونیم کشیدم دیدم پانسمانم رطوبت داره...دستمو دیدم کمی خونی بود....
عصبی شدم....
نمیخواستم با امیر حرف بزنم...
با مکثی با دست تمیزم آینه ی ماشین رو دادم روبروم و دیدم کمی از پانسمان خونی شده...
طبیعی بود...بالاخره تازه بخیه خورده بود و هم زیاد حرکت داشتم هم اینکه رفتم حمام که کمی محل زخم تازه شد...
دیگه طاقت نیاوردم...
-میشه چند لحظه نگه داری؟؟
امیر با تعجب نگام کرد....و نگاهش به پیشونیم افتاد و قرمزشد....
آناجون-چیزی شده دخترم؟؟
-چیز مهمی نیست...دستمو زدم به پانسمانم کمی خونی شد ..برم بشورمش بیام....فقط لطف کنید جلوی یه سوپری بایستید من آب بخرم....
دست خودم نبود حرفزدن رسمیم....از دلخور بودم و هنوز معذرت خواهی ای نشنیده بودم....
romangram.com | @romangram_com