#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_326
توی ترافیک بودیم که ماشینی کنارمون توقف کرد که نگاهم بهش جلب شد....
دختری هم سن و سال من روی صندلیه عقب بود و زن و مردی جلو...
بعد از چند لحظه دختر خم شد جلو و صورت مادرشو و بعد پدرشو بوسید....
یه لحظه حس کردم قلبم نزد...
حسادت نبود...
غبطه....
غبطه خوردم بهش...درسته ماشینشون یه ماشین مدل قدیمی بود...درسته از ظاهرشون معلوم بود خانواده ی مرفهی نیستند...ولی....
ولی من بهش غبطه خوردم...
غبطه ی یه لحظه ی اینجوری با پدر مادرم...
اینکه تا اومدم مادرمو بشناسم دیگه کنارم نبود..
اینکه تا به سن حساسسی رسیدم و حضور پدرمو برای خودم دلگرمی میدونستم رفت...
اینکه دیگه مادرجونم هم نیست... اشکم ریخت....
دوباره حواسم به اون ماشین جلب شد...
زن برگشت عقب و لپ درخترک رو کشید و دستشو به لبش نزدیک کرد به معنای بوسیدن ...
لبخند تلخی روی لبم نشست....
نمیدونم سنگینیه نگاهم بود که زن نگاهش بهم افتاد....
ابتدا لبخندی به مزد ولی بعد تعجب توی چشماش بیداد کرد...
romangram.com | @romangram_com