#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_322
کم کم داشت یه ساعت میشد...
خوبه حالا من دوست نداشتم برم وزودتر حاضر شدم....اگه میخواستمو دوست داشتم برم که الان جلوی در بودم!!!
با صدای زنگ آیفون شالمو مرتب کردم و پانسمان جدید پیشونیم روهم جای چسبشو عوض کردم تا ابروم دیده بشه....زیر چشمام هم کمی کبود شده بود..... میدونستم میشه....
سویچمو برداشتمو زدم بیرون....
از دور دیدمشون...امیر راننده بود و سالاری و آناجون عقب بودن....
خدایا توبه.....من باید این موقع که باهاش قهرم کنارش هم بشینم؟؟
رفتم و نزدیک شدم
همشون تقریبا پیاده شدن با خنده ولی تا تاچشمشون بهم افتاد خندشون رفت ....
سالاری سریع اومد طرفم و آناجون زد تو صورتش...البته روم زدها....
امیر اما مبهوت نگام میکرد...
آناجون جلو اومد
سالاری -چی شده نیلوفر جان؟؟
خواستم جوابشو بدم که آناجون سریع بغلم کرد....
آناجون-چیشدی دخترم...همش تقصیرمنه....
با خنده از خودم جداش کردم و لبخندی زدم...
-چیزی نیست...واسه همین گفتم نیام باهاتون ....همه مسخرتون میکننا...
آناجون-چرا این شکلی شدی؟؟؟
romangram.com | @romangram_com