#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_323

نگاهم غمگین شد ...کاش میتونستم بگم برید از امیرخان بپرسید....
نگاهی به صورت امیر کردم دلم ریخت....
نگاهش سرخ و براق بود...حس کردم بغض داره..ولی....فقط حس بود....
نمیدونم...تاریکی بود و واضح مشخص نبود
نگاهی دوباره به آناجون کردم
-چیزی نیست آناجونم....فقط...فقط یه تصادف کوچیک کردم...
آناجون-خاک بر سرم...چرا مراقب نبودی دختر...چیزیت نشده که؟؟؟ رفتی بیمارستان؟؟
-چیزیم نیست...دکتر هم نرفتم...خودم بخیه زدم ....چیز مهمی نبود فقط سرم خیلی درد داشت که مسکن خوردم....
سالاری-مطمینی خوبی؟؟ میخوای بریم بیمارستان؟
-نه...به خدا خوبم...بریم
سالاری-تو که رانندگیت حرف نداره دختر...تصادف چرا...؟؟
بازم نگاهم به امیر دوختم.....کاملا شرمنده بود
نمیدونم چی شد که چشمام تار شده بود...ماشینو ندیدم برا اینکه نزنم بهش رفتم تو درخت
سالاری-خداروشکر...خداروشکر هم خودت چیزیت نشد هم به کسی نزدی....
هممون سوار شدیم بازم من موندمو صندلیه جلو...
با تردید نشستم....
حتی یه لحظه هم نگاش کردم...تصمیم گرفتم تا آخر شب نگاش نکنم....

romangram.com | @romangram_com