#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_317

پیاده شدم و رفتم جلوی ماشین...خیلی بد نشده بود ...
فقط کمی فرورفتگی بود...
با اعصابی خورد دوباره سوار ماشین شدم...
ماشینها با تعجب از کنارم رد میشدن و نگاههاشون روم بود...
سریع ماشین رو روشن کردم و راه افتادم....
باید میرفتم بیمارستان ولی اصلا حالشو نداشتم
رفتم سمت داروخانه ای و نخ بخیه ی جذبی و چسب بخیه خریدم ...بقیه ی چیزها روداشتم..
رفتم سمت خونه که یادم افتاد با نیما قرار داشتم....مطمینا نمیتونم برم...
روبروی خونه که پارک کردم شمارشو گرفتم....
سریع جواب داد
نیما-سلام نیلوفر خانم ....
-سلام ...
نیما- سلام خوبی؟؟داری میای؟؟
-برا همین زنگ زدم نیما....نمیتونم امروز بیام ببخشید....اشکالی نداره
نیما- نه...ممنون خبر دادی
از صداش معلوم بود ناراحت شده
-نیما از دستم ناراحت شدی؟؟به خدا میخواستم بیام...تصادف کردم...

romangram.com | @romangram_com