#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_310

امیر-بی خبر میخوای بری؟
-نه...نامه نوشتم براشون....
امیر- زشته ...مامان ناراحت میشه.....بذار بهش برم بگم....
-نه...بذار بخوابن....حتما خیلی خسته ان که بیدار نشدن دیگه...چی کارشون داری ...
امیر-باشه ولی....
حرفش با صدای گوشیم قطع شد....
از کیفم بیرون آوردمش ....نیما بود...
نگاهی به امیر کردم....نگاهش ریز شده روی صورتم بود....
دکمه ی اتصال رو زدم
-بله؟
نیما-سلام نیلوفر خانم خوبی؟
-سلام..ممنون....شما خوبی؟
نیما-بله ...راستش میخواستم ببینم میتونم امروز وقتتو برای اون موضوع بگیرم؟
در حالی که نگاهم روی امیر بود
-کدوم موضوع؟
نیما-همون ....همون کمکی که گفتم بهم ...
-آهااان...امروز؟؟؟

romangram.com | @romangram_com