#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_309

کاغذ و قلمی روی میز تلفنشون بود ...
سریع برش داشتم و مشول نوشتن شدم....
""سلام ...من باید برم آناجون....خیلی ازتون ممنونم بابت مهمونی و زحمتی که بابت شب موندن بهتون دادم....خدانگهدارتون""
کاغذ رو برداشتم و بردم آشپزخونه و زیر یکی از عروسکهای آهنرباییه روی یخچال گذاشتم
رفتم سمت سالن و کفشامو پوشیدم و رفتم بیرون....
خدارو شکر در سالن باز بود...
دستامو باز کردمو توی هوای آزاد نفسی کشیدم....آخیش....
خواستم به سمت ماشینم قدمی بزنم که امیر رو دیدم از روبرو در حال دویدن بود....داشت به سمت من میومد...
وااااااااوووو....
یه لباس آستین حلقه ای تنش بود...
با نزدیک شدنش سریع چشمای گرد شدمو درست کردمو و لبخندی زدم ....
امیر هم لبخندی زد -سلام....صبح ظهر شدت بخیر
-سلام...ممنون....
امیر نگاهی بهم کرد-میری؟
-آره دیگه ....
امیر -مامان میدونه؟
-نه بقیه مثل اینکه خوابن...

romangram.com | @romangram_com