#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_308

سریع نشستم....
چشمم اتاق رو گشت تاساعت رو پیدا کنه ولی نبود...
ژوشیم رو از روی سرتختیه اتاق برداشتم ...چشمام گرد شد...
ساعت دو و نیم بود...
خاک بر سرم...آبروم رفت....
رفتم توی تماسهای از دست رفتم دیدم شماره ی نیما افتاده...
بلند شدم و دست و صورتمو شستم و نمازمو خوندم و لباسای خودمو پوشیدمو مانتومم از روش پوشیدم... کیفم رو هم برداشتم و روی تخت نشستم....
نمیدونستم به نیما زنگ بزنم یا نه ....
اگه خودش کار داشته باشه زنگ میزنه دیگه....
بلند شدم و گوشیم رو توی کیفم گذاشتم....
نگاهی به هودم کردم هیچ آرایشی نکردم حتی همون مداد مشکی ای که به چشمام میزنم....
همین جوری خوبه دیگه...همیشه که نباید آدم آرایش داشته باشه....
رفتم و در رو بازکردم....خونه توی سکوت کامل بود....
رفتم پایین ...هیچ کس نبود...
تعجب کردم....
توی آشپزخونه و سالن هم دیدم ولی کسی نبود....
باید برم من....بدون خدافظی زشت نیست؟!

romangram.com | @romangram_com