#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_307
با اینکه مطمین نبودم ولی چیزی نگفتم که ناراحت شه...
-مرسی...
امیر لبخندی زد -خواهش میکنم
عقبی رفت و منم نگاهمو ازش گرفتم و در رو بستم....
آروم رفتم و روی تخت نشستم....
به ملحفه ی توی دستم نگاه کردم
گذاشتمش روی تخت... نمیدونستم چی کار کنم....
وسواس رو کنار گذاشتم...هر چی بود بهتر از ملحفه ی خود تخت بود...
خودش گفت استفادش نکرده!!
بلند شدم و پهنش کردم روی تخت و شالمم درآوردم و دراز کشیدم...
یه وری شدم و دستمو رو ملحفه کشیدم....خیلی خوشگل بود
یادم باشه برم بیرون ببینم میتونم همچین ملحفه ای پیدا کنم برای تخت خودم بخرم!...
با کلی چپ و راست شدن بالاخره نمیدونم کی بود که خوابم برد...
با صدای آلارم گوشیم یه چشممو نیمه باز کردم..
اصلا باز نمیشد...
دستمو دراز کردم که از روی بالای تختم بردارم دیدم اِ....چرا تختم بالاش نیست...
چشممو کامل باز کردم دیدم ای وای ...من که خونه ی خودم نیستم
romangram.com | @romangram_com