#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_305
روح دید امیر....فکر کنم دیگه خوابش نبره....
همینطور خودمو لعن و نفرین وفحش میدادم که در زده شد...
مثل جن زده ها سریع دویدم پشت در ایستادم....
آروم گفتم-بله؟؟
امیر- میشه یه لحظه در رو باز کنی؟
سریع شالزرد رنگ رو سرمکردم و روی بازوهام هم انداختم و در رو کمی باز کردم و سرمو بردم بیرون
-بله؟
امیرنگاهی بهم کرد بعد سرش رو پایین انداخت....
امیر- متاسفم ...راستش مامان اینو داد بدمش بهت ...خودش دیگه پاهاش درد میکرد نتونست بیاد بالا
دستشو نگاه کردم....
یه چادر و جانماز بود...
لبخندی زدم و ازش گرفتم...خودم بهش گفته بودم اگه ممکنه براش برام بیاره
-ممنون ....
نگاهی بهم کرد و با لبخندی خواست برگرده که سریع یاد ملحفه ی روی تخت افتادم...
-امیر!
برگشت سمتم
امیر- جا....ببله؟
romangram.com | @romangram_com