#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_304
ساعت پنجه ..میتونستم برم ....
ملحفه ی تخت رو برداشتم ....زیرش فقط تشکش بود ولحفه ی دیگه ای نبود.....
بافکر به اینکه همه ی لباسها و کیفهای مهمونا روی ملحفه بوده بدم اومد روش بخوابم...
نمیدونم حالتم معمولیه یا دچار وسواس شدم.....
حس میکردم از مرگ مادرجون به بعد وسواسم داره بیشترمیشه...
اتاق رو گشتم ولی ملحفه ی تمیز پیدا نکردم...
با در زدن اتاق خوشحال از اینکه میتونم از آنا جون ملحفه ی تمیز بگیرم سریع پریدم و قفل در رو باز کردم ودر رو بازکردم ....
واااااای.... امیر بود....
چشمای گرد شدم تو چشمای طوسیش گیر کرده بود...
اونم مات و مبهوت من بود....
بعد از چند ثانیه ی خیلی کوتاه به خودم اومدمو در رو بستم و به در تکیه دادم....
خاک بر سر من...چرا یه دفعه در رو باز کردم؟
آخه من از کجا بدونم اون این وقت پشت دره؟ فکر کردم آناجونه دیگه....
نفس نفس میزدم ....
سرم مثل نبض میزد...نگاهی به لباسام کردم و یه دونه زدم تو سرم...
ای بمیری نیلوفر ...رفتم جلوی آینه ....
پیرهن سفید بلند حلقه ای باموهای طلاییه بلندی که خیس دورم ریخته بود و صورت سفیدم که به خاطر حموم رفتن سفیدتر شده بود....
romangram.com | @romangram_com