#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_302

نگاش کردم و چیزی نگفتم....بازم قندی برداشت که ایتن دفعه داد زدم
-امیییییر
امیر -ای بابا....خوب باهام حرف زدی قنده تو دهنم آب شد دیگه... فقط همین یه دونه....
خندم گرفته بود....

دقیقا مثل بچه های کوچولو بود...
خدای من سه تا قند بزرگ با یه چایی ؟!؟!
از تصورش حالت تهوع گرفتم ...ولی امیر خیلی ریلکس خورد و به تکیه گاره صندلیش تکیه داد
با وارد شدن آناجون چاییمو روی میز گذاشتم
آناجون تا چشمش بهمون افتاد چشماش گرد شد....
آناجون-این چه وضعیه؟؟
امیر خندید
-آناجون از من نخواید بگم از پسرتون بپرسید....
آناجون امیر رو سوالی نگاه کرد که امیر مظلوم گفت
امیر-خوب حواسم نبود دیگه مامان
آناجون-بلند شید دیگه ....صبح شد ...بریم بخوابیم تقریبا کارا تمومه ..... دستتون درد نکنه خیلی تمیز شده
آناجون بغلم کرد و صورتمو بوسید

romangram.com | @romangram_com