#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_300

روز هفت مادرجون خونمون یه مراسم داشتیم که شام هم داده شد و بعد از مهمونی خیلی شیک همه رفتن و من موندم...
حتی آناجون هم رفت ..... انتظاری ازش نداشتم میدونستم اونم حالش خرابه...
ولی من چی؟؟
منم حالم خراب بود....با همون حال خراب تا صبح شستم و تمیز کردم وگریه کردم....
امیر که سکوتمو دید گفت
امیر- کی؟؟؟شما که با کسی رفت و آمد ندارید ....
نگاهش کردم....
-مراسم هفتم مادرجونو میگم....
امیر-واقعا متاسفم....حتی ما هم کنارت نموندیم....باید مارو ببخشی....
نگاش کردم ...صداقت از حرفاش می بارید...
-نیازی به بخشa نیست امیر....شما وظیفه ای نداشتید! من آدمی نیستتم که از شما توقع کمک داشته باشم ...یا هر کسی....من یاد گرفتم تنها قوی باشم...ولی نمیدونم چرا نمیشه....
امیر-چرا برنمیگردی شرکت؟؟
-بر میگردم....
امیر -تو این مدت چی کارا میکردی؟
با این حرفش یاد 206 مشکیش و تعقیباش افتادم....
ای آدم زرنگ....
نمیدونی دیگه؟؟نه؟؟؟ تو که هر دقیقه و ساعت دنبال من بودی....

romangram.com | @romangram_com