#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_298

خستگی از چشماش داشت میریخت....
لبخندی زدم
-وقتی موندم یعنی تا آخرش هستم آقای سالاری...
امیر ابروهاش رفت بالا-آقای سالاری؟؟!!
-بله بله....نکنه انتظار داری با این گندی که روم بالا آوردی بهت بگم امیر آقا؟
امیر خندید...بلند میخندید ...
خودمم خندم گرفته بود ...لحنم خیلی جالب بود....
کلا اگر الان با همین لباسا میرفتیم بیرون ما رو به جای گدا و متکدی ها میگرفتن ....از ریختمون خندم گرفته بود....
-چند تا دستمال تمیز دارید بهم بدی؟؟
امیر رفت سمت کشویی واز توش چند تا دستمال تمیز در ورد و داددستم....
-ممنون...
سریع روی میز شپزخونه رو دستمال کشیدم و روی همه ی وسایلایی که کثیف و چرب بودن....
بعد از اون سریع کف آشپزخونه رو امیر تمیز کرد و منم تمام دستمالهای کثیف رو توی ماشین لباسشویی ریختم و .....
تقریبا تموم بود...
نگاهی به کل شپزخونه کردم دیدم الان یه چای میچسبه....
آب جوش بود ....
سریع یه چای دم کردم و رفتم در یخچال رو باز کردم و وحشت کردم.....

romangram.com | @romangram_com