#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_297
اَه اَه....
حالم از خودم داشت بهم میخورد..
امیر بلند گفت- نیلوفر گفتی بهت پیشنهاد رقص داد؟؟
عصبی و مثل خودش بلند گفتم-آره بابا ....آره
امیر غرید-تو چی جوابشو دادی؟
-گفتم من نمیرقصم ...گفت اگه من بهت پیشنهاد بدم چی؟ گفتم مخصوصا شما.....فهمیدی ؟؟ حالا چرا داری اینارو میپرسی....نگاه چه به روزمون آوردی....؟؟اَه اَه......بوی بد گرفتم...
نگاه کن تروخدا ....من....نیلوفر میری یه دختر تقریبا وسواسی از نظر بهداشت و تمیزی...الان باروغن و چرک و چیلی یکی شدم....
نگاهی دوباره به امیر کردم که لبخند محوی رو لبش بود....
-اون وقت این لبخند یعنی چی؟؟ خیلی وضعیتمون به خندیدن میخوره؟؟؟ یا شایدم برا خودت جوک گفتی.....مسخره...
امیر-اینقدر حرص نخور کوچولو .... بعدش میری حمام دیگه....بیا ....
بازم خودش رفت سر ظرفها....
با اینکه حالم از خودم بد بود ولی مجبور ی رفتم ...
ساعت نزدیک چهار بود که ظرفها کامل تموم شد و تو این مدت حرفی جز اینکه مثلا این و بده من و این و اونجا نذار و اینا نداشتیم.....
آخرین ظرف رو که شستم سریع برگشتم عقب و کابینتها رو با مایع ضد عفونی کننده و ازبین برنده ی چربی و....شستم....
کار کابینتها با کار آب کشیدن امیر تموم شد ....
امیر-خیلی زحمت کشیدی نیلوفر....برو دیگه بقیشو خودم تمیز میکنم....
برگشتم سمتش ...
romangram.com | @romangram_com