#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_292

آناجون-خوبی؟؟؟
-ممنون...الان میام
لباسای خودمو مرتب روی زمین کنار تختشون گذاشتم و رفتم وقفل در رو باز کردمو رفتم بیرون....
هر سه تاشون جلوی در بودن ...
با دیدن من مثل این کارتونا هر سه تاشون از بالا تا پایین نگام کردنو یه دفعه زدن زید خنده....
خودمم خندیدم....
ساالاری-این چیه دادی این پوشیده ؟؟
امیر بلند داشت مخندید .... حتی از چشماش اشک هم اومد....
آناجون-خوبه دیگه....ببین چقدر این رنگا بهش میاد....
-خوبه دیگه.....من شدم مایه ی خنده ی شما....منو نگه داشتید بهم بخندید؟؟
آناجون اومد و دستموگرفت و به سمت آشپزخونه راه افتاد....
با گوشه ی چشم به امیر نگاهی کردم...
هنوزم داشت میخندید و نگاهش توی چشمام بود....
چشمکی بهم زد که نفسم برید....
این چی کار کرد؟؟؟
چشمک؟؟؟
امیر و چشمک زدن؟

romangram.com | @romangram_com