#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_290
دوباره نگاهی کردم بهش...معمولی بود...
نگاهی به امیر و سالاری کردم...جفتشون سرخ شده بودن...حالا نمیدونم از چی...ولی فکر کنم از خنده بود...
خودمم خندم گرفت...
دوباره نگاهی به آناجون کردم که کامل خونسرد نگام میکرد....
امیر با یه حرکت سریع رفت بالا و سالاری هم ناپدید شد....
آناجون-همراهم بیا...لباس راحتی هم بهت میدم....
-بهتر نیست برم؟؟؟ حس میکنم مزاحمتونم....
اخمی کرد-از این حرفها زدی نزدیها ....بیا دختر خوبم....
بله دیگه ..بایدم بگه دختر خوبم...قراره تا صبح واسش کار کنم....
همراهش وارد اتاقی شدم...
آناجون-بشین راحت باش...من برم برات لباس بیارم....
رفت سمت کمد و بعد از چند دقیقه با یه سری لباس برگشت پیشم و گذاشت رو تختشون....
آناجون-اگه دوست داشتی همینجا عوض کن...اگرم نه برو همون اتاق بالا
-نه...همین جا سریع میپوشم...ولی ...هنوزم حس میکنم برم بهتره ها!!؟
آناجون خندید و با تکون سرش رفت بیرون و در رو بست
بلند شدم و در رو قفل کردم....
لباسامو که درآوردم لباس روی تخت رو برداشتم....
romangram.com | @romangram_com