#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_289
اومدن طرفمون...
سالاری-خوب ....خوبی دخترم؟؟ببخشید امروز نتونستم زیاد به مهمونم برسم دخترم
-ممنون...همه چی خوب بود....
آناجون- دخترم امشب میخواد پیشم بمونه برای کمک....
امیر- این همه کار!!مگه کارگر نگرفتی مامان؟
آناجون اخمی کرد-نخیر....تنبل....کارگر قشنگ کار نمیکنه...به دلم نمیچسبه....
امیر کلافه بود....
معلومه....منم بودم...
خونه به این بزرگی...همه جاشم کثیف...وااااااای خدایا ....
من خوابم میاد....
با صدای آناجون نگاهمو دادم سمتش.....
آناجون -امیر سریع برو لباسات و عوض کن و بیا کمک....
جرقه ای تو ذهنم اومد....بهونه....لباس راحتی.....لحنمو غمگین کردمو و گفتم
-ببخشید آناجون ولی من لباس راحتی ندارم ....فکر کنم باید برم...
آناجون لبخندی زد-ایراد نداره دخترم...لباسای من اندازته....
نگاهی به هیکلش کردم...
اعتماد به نفسش واقعا عالی بود....یعنی منم برد زیر علامت سوال خودش....
romangram.com | @romangram_com