#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_288

کلافه شده بودم....همه رفته بودن و در حال بدرقه ی آخرین مهمون بودن ....
در که بسته شد آناجون نفس راحتی کشید که خندم گرفت..
همین که منو دید لبخندی زدو اومد سمتم....
آناجون-داشتی میرفتی؟؟
-بله دیگه دیرشده..
آناجون اخمی کرد....
آناجون-یعنی میخوای منو با این همه کار تنها بذاری؟؟؟
با چشمای گشاد نگاش کردم....
نگاهی به خونه ی درب و داغون کردم....
یعنی کارگر نگرفتن؟؟؟
مگه من کارگرم؟؟؟نگاه عاجزی بهش کردم که لبخندی زد....
آناجون-تنهام میذاری یعنی؟؟؟
-آخه...خوب نیست اینجا بمونم....
آناجون-چرا خوب نیست دخترم؟؟مگه ما با هم از این حرفا داریم؟؟؟
نگاه دودلی بهش کردم...
دوست داشتم برم خونم....ولی ...
در باز شد و سالاری و امیر وارد خونه شدن....

romangram.com | @romangram_com