#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_287
منم بلند شدمو لباسمو تکوندم که نظرش بهم جلب شد....
نگاش کردم....نگاهش رو لباسم بود
بعد ازچند ثانیه رو چشمام زوم شد....لبخند محوی زد
امیر- بریم داخل؟
فقط سرمو تکون دادم...همراه هم ورد سالن شدیم که امیر سینه به سینه ی سعید شد...
سعید اول نگاهی به امیر بعد به من کرد....
سعید-مشکلی پیش اومده امیر جان؟؟
امیر با لحن نه چندان دوستانه ای-نه چرا مشکل؟...رو به من کرد-بریم نیلوفر
همراه هم وارد سالن شدیم و بشقابهارو از امیر گرفتم و وارد آشپزخونه شدم....
...........
ساعت نزدیک ده بود که مهمونا قصد رفتن کردن....
منم دیدم خیلی شلوغه منتظر موندم تا برن بعد وارد اتاق بشم...
یه ربعی صبرکردم که اوضاع بهتر شد....
رفتم و مانتوم رو پوشیدم و آماده رفتم بیرون.آنا جون که منو حاضر دید گفت
آناجون- چند لحظه صبر کن دخترم....
باشه ای گفتم و نشستم روی مبل...
آناجون با مهمونا داشت خدفظی میکرد....
romangram.com | @romangram_com