#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_286
امیر لبخندی زد-ممنون...
لبخندی زدم...-خواهش ...بخور بابا...
مشغول شدم ...
خیلی چسبید ...بعد از لازانیاو سالاد جوجه هارم خوردیم....
دیگه داشتم میترکیدم....
کمی عقب رفتم و به درخت تکیه دادم....
-واااااای ..مرسی امیر....
امیرم خندید -نوش جان....من که ترکیدم دختر....این چه کاری بود ما کردیم؟؟؟
خندم گرفت..واقعا چرا؟؟ تا حالا تو عمرم اینقدر نخورده بودم...
-نمیدونم ...فقط میدونم خیلی خوردم و غذاها هم خیلی خوشمزه بود....
امیر -آره...تو عمرم لازانیا به این خوشمزگی نخورده بودم....
نگاش کردم....
نگاه طوسیش رو چشمام میچرخید....
از نگاهش خجالت کشیدم...ولی...ولی هر کار کردم نتونستم نگاهمو ازش بگیرم....
امیر-مخصوصا که نیلوفر خانم لطف کردنو غذاشون و با بنده ی حقیر تقسیم کردن....
لبخندی زدم....
با صدای آنا جون امیر پرید و سریع بشقابا رو جمع کرد و با کفشاش به بشقاب خورد شده ضربه زد و گوشه ی دیوار جمعشون کرد....
romangram.com | @romangram_com