#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_284

رفت و من کلی تو دلم ذوق کردم....
بعد از چند دقیقه با صدای پایی سرمو بلند کردمو با دیدین امیر تو اون وضعیت نمیدونستم بخندم یا گریه کنم به حالش....
سه تا بشقاب بزگ دستش بود که یکیش با فاصله توسط یکی از انگشتای امیر بالاتر بود ...
اونقدر با احتیاط راه میرفت که خندم گرفته بود....
بلند خندیدم که حرصی ایستاد
امیر- بیا کمک...
-نخیر...شما میزبانی من مهمون....
بااحتیاط جلو اومد و روی یه سکویی بین دو تا درخت گذاشت رو زمینو خودشم نشست....
-اینا رو چیکار کنیم؟
به شکسته های بشقابم اشاره کردم....
امیر-فعلا ولش کن...بیا اول بخوریم بعد یه فکری براشون میکنیم....
رفتم نزدیک و روبروش نشستم روی زمین....
اووووووه...
کلی لازانیا بود و سالاد و یه بشقاب پر هم جوجه ی بدون برنج...
-وای ...بقیه بهشون غذا موند؟؟
امیر خندید-خیالت راحت....تو مهمونیای اینجوری همیشه کلی غذا هم میمونه...
دستامو به هم مالیدم و کارد و چنگالمو برداشتم و لازانیا رو با ولع خوردم...

romangram.com | @romangram_com