#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_282

در سالن رو به باغ باز بود و کسی هم توی باغ نبود...رفتم و توی چارچوب ایستادم و مطمین شدم کسی نیست رفتم داخل باغ...
قدم زنان تا جایی دورتر رفتم تا کسی نبینتم...
کنار درختی روی سکوی سنگیش که تمیز بود نشستم...
با احساس هوای آزاد و خارج شدن از جو سالن اشتهام باز شد...
لازانیا رو که تموم کردم تازه فهمیدم سرم کلاه رفته...
خیلی خوشمزه بود....
حیف که کم برداشته بودم....سالادمم با حسرت به لازانیا خوردم و ...
آخیش ...
سالادشم خوشمزه بود...
داشتم آخرین دونه ی نخود فرنگیه توی سالاد رو چنگال میزدم که با صدایی یه متر پریدم هوا و ...
بله....بشقابم روی زمین خورد شد...
نگاهی به بالا انداختم و امیر رو دیدم
کلافه نگاش کردم...
-همیشه باید منو بترسونی...این چه کاری بود؟؟
امیر نگاهی کرد و...
امیر- عیبی نداره...ولش کن...آروم بلند شو تو پات نره...
نگاه عاقل اندر سفیهی بهش کردم....

romangram.com | @romangram_com