#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_281
امیر یه قدم بهم نزدیک شد
امیر- نیلوفر بگو چی شده؟؟؟ سعید اذیتت کرده؟؟؟
-نه....
خواستم بگم چیزی نیست که با صدای آناجون که داشت برای شام اطرافیان رو صدامیزد جفتمون نگاهمونو گرفتیم....
خواستم برم که جلوم ایستاد....
چیزی نگفت...فقط تو چشمام خیره بود....
منم غرق چشماش شدم...چشمایی که هر لحظه عشقم بهشون بیشتر میشه....
امیر-تو امروز یه چیزیت هست....تو نیلوفر همیشگی نیستی...
حرفی نزدم....
حرفی نداشتم...راست میگه...من نیلوفر همیشگی نبودم
نبودم...
من عاشق بودم...
نیلوفر عاشق...
نگاهمو از چشمای براقش گرفتم ورفتم سمت آنا جون....
اصلا به غذا میلی نداشتم ولی مجبوری یه تیکه لازانیا برداشتم و همراه سالاد و رفتم ...
نمیدونستم کجا بنشینم که هم امیر رو نبینم و هم اون مزاحم رو....
romangram.com | @romangram_com