#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_274

ولی رو نشد بگم نه...آخه جا زیاد بود....
-بفرمایید....
با یه با اجازه ای نشست کنارم ...البته با فاصله...
آفرین پسرم فاصله رو حفظ کرد....
هر لحظه منتظر بودم شروع کنه به متلک گویی ...ولی انگارنه انگار ....
اصلا به من نگاهم نمیکرد...
راستش خیلی متعجب بودم....
چند دقیقه ای گذشت که یه دختر با یه پیرهن حلقه ایه کوتاه تا زانو با هزار تا ناز و ادا اومد سمتمون....نگاهش به پسر کناریم بود....
به به ..سوژه ی خنده....
دختر- وااااااااای ...سعید ....خوبی پسر؟؟
پسر که حالا فهمیدم اسمش سعیده بدون هیچ حرکتی گفت
سعید-خوبم...
همین؟؟
چقدر خشک .....چقدر سنگین ....
دختر نشست بین منو سعید....در واقع داشت منو له میکرد.. طاقت نیاوردم...
-خانوووم...ببخشیدا ولی دارم زیرتون له میشم....
فکر کنم اگه سعید جونش نبود کلی حالمو میگرفت ولی با ناز بلند شد و

romangram.com | @romangram_com