#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_271
امیر بود....
با دیدنم چشماش گرد شد و بعد از در اومدنمون از شوک دیدم که چشماش رو لباسام لغزید...
-سلام...
امیر نگاهشو از تیپم گرفت و با لبخند محوی گفت
امیر-سلام...خوبی؟ نمیدونستم دعوت داری؟؟
نمیدونست؟؟ یعنی براش مهم هم نبود بیام؟
غم عالم ریخت تو چشمام
این نمیدونست من میام و این تیپ قشنگ و زده و اینقدر خوشحاله...
نگاهمو از نگاه متعجبش گرفتم....
امیر-خوبی؟؟
-آره....
امیر-ولی...
-خوبم امیر....
جلوی موهامو کمی بیشتر دادم تو و جعبه ی کادومو برداشتم و همراه کیفم رفتم سمت در...
امیرم همزمان دوربینشو برداشت و اومد سمت در ...
ایستادم...هر دو همقدم بودیم
امیر-بفرمایید...
romangram.com | @romangram_com