#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_267

آناجون- اصلا نیلوفر من زنگ زدم بگم بیای ...ازت دعوت نکردم که داری برای من ناز میکنی دختر خوب! حتما باید بیای ...باشه؟؟
-چشم...فقط چه ساعتی شروع میشه؟؟
آناجون- مهمونی برای شامه دیگه...احتمالا از عصری....
-چشم مزاحمتون میشم..
آناجون-مراحمی عزیزم....فعلا خدافظت
-خدانگهدارتون....
تلفن رو روی میز گذاشتم و به فکر رفتم...
وااااااای ...لباس ندارم...بلند شدم ورفتم تو کمدمو لباسام همه تقریبا یا برام کوچیک بودن یا گشاد ...آخه خیلی از فوت مادرجون به بعد لاغر شدم
خدایا....باید بخرم...
اووووووه.....فرداست!!! چرا زودتر بهم خبر ندادید آخه؟؟؟
با بی حالی غذا رو آماده کردم و خوردم ....
به به ..واقعا آشپز به من میگن....
یه ساعتی توی اینترنت گشتم و چند تا مطلب علمیهم راجب نجوم خوندم و بعد حاضر شدم و زدم بیرون...
توی فروشگاه بودم که کلافه شدم...همه ی لباسها وحشتناک...
یکیش دیگه خیلی باحل بود...
یعنی من موندم کسی میپوشتش؟؟ اونقد مدلش باز بود....
همینطور کلافه در حال قدم زدن بودم که مدلی توی مغازه نظرمو جلب کرد....

romangram.com | @romangram_com