#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_266
شماره ی خونه ی آنا جون بود...
سریع بر داشتم
-بله؟
آنا جون-سلام دخترم خوبی؟؟
-ممنون ..شما خوبید؟آقای سلاری ...امیر آقا ...خوبن؟
آناجون-همه خوبن ممنونم عزیزم..راستش یه مهمونی گرفتم برای فردا که گفتم تو رو هم دعوت کنم...
-مهمونیه چه جوری آنا جون؟ شیطون شدیا ؟
آنا جون بلند خندید-خدا نکشتت دختر...تو هم شیطون شدیا...خیلی وقت بود باهام شوخی نمیکردی...
-موقعیتش جور نبود آنا حون....
سکوت کردم...
آناجون-راستش مهمونیه خانوادگی نیست...فقط دوستا و همکارای امیر و سالاریه...به مناسبت موفقیت یکی از پروژه هاای مهم شرکتشون...امیر گفت مهمونی رو خونه بگیریم راحت تریم...
-آخه آنا جون من بیام چی کار؟؟
آناجون-یعنی چی دختر؟ خوب هم تودختر خوبمی هم اینکه تو هم یه مدت تو شرکت بودی و همه ی همکارا رو هم حتما میشناسی....همه با خانواده هاشونن ...
-نمیدونم چی بگم...
مونده بودم قبول کنم یا نه؟؟؟
دوست داشتم برم و رفتار امیر رو با خودم ببینم...
ولی از طرفی هم میترسیدم امیر بهم اهمیت نده....
romangram.com | @romangram_com