#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_263

نیما- راستش ..یه کمک ...میخوام تو یه کاری...بهم کمک کنی
-چه کاری؟؟
نیما-الان جاش نیست...ایرادی نداره تو ملاقات بعدی بهت بگم....
ابروهام رفت بالا...ملاقات بعدی؟؟
نیما شرمنده نگام کرد...
نیما-اگه نمیشه راحت بگو....ناراحت نمیشم...
تو تردید بودم ولی حس خوبی که بهش داشتم و اینکه مطمین بودم بهم نظر بدی نداره باعث شد قبول کنم
نیما لبخندی زد-ممنونم...
-خواهش..امیدوارم بتونم...
نیما-میتونی ...مطمین باش....بازم ممنون بابت امروز...
-کاری نکردم...خوش باشی...
نیما-مرسی ..فعلا بای...
-خدافظ..
لبخندی زد و -خدافظ....
پیاده شد و رفت ...
بعد از چند لحظه حرکت کردم...یه راست به سمت خونم رفتم...
وارد خونه که شدم نفس راختی کشیدم ...امروز روز سختی بود برام

romangram.com | @romangram_com