#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_262
جفتمون خندیدیم....
-راستی ..خیلی روون فارسی صحبت میکنی....باور آدم نمیشه که همه ی عمرت ایران نبودی...
نیما-من اونجا تنها نبودم...اوایل که بابا بود گه گاهی هم مامان میومد...بعدشم با یه ایرانی هخمخونه شدم....پسر خوبی بود... الانم جفتمون تو شرکتی کار میکنیم که تقریبا همه توش ایرانی هستن و ..تقریبا میشه گفت بیشتر اوقات فارسی صحبت میکنیم...
-خوبه....موفق باشی برادر...
خندیدم ....اونم لبخندی زد
-کجا باید برم؟؟؟
نیما- همون جاییکه سوار شدم برسونتم....
-نخیر....من برادرمو وسط راه رها نمیکنم...
نیما- میدونم دوست نداری بیای خونمون...
-دوست ندارم بیام....ولی میتونم برسونمت که ...بعدشم میرم....
آدرس رو گرفتم و رفتم...
دقیق روبروی درب خونشون ایستادم....
نیما رو کرد سمتم...
نیما-ممنون خیلی امروز زحمتت انداختم...
-زحمتی نبود...
نیما- راستش یه چیزی میخوام بهت بگم ولی نمیدونم بگم یانه....
-چی؟
romangram.com | @romangram_com