#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_257

بازم عصبی خندید
امیر-راست میگی..اصلا به من ربطی نداره...خدافظ نیلوفر خانم...
رفت...
نگام بهش بود...
چرا اینجوری شد؟؟؟
پررو..... اول همه ی سوالاشو میپرسه بعد که جوابا رو میگیره میگه آره به من مربوط نیست....
خدایا نره دیگه نیاد سراغم...!
نکنه ازم بدش بیاد و فکر کنه نیما بامن...
نه...خدایا...
با صدای رفتن ماشینش از افکارم جدا شدم...
حتی نایستاد اول ما بریم...چرا وایسه؟؟
اَه..
پامو رو زمین کوبوندم و رفتم سمت ماشین...
پامو رو زمین کوبوندم و رفتم سمت ماشین...
با اخم سوار ماشین شدم....
اعصابم خورد بود شدید....
نیما- راه نمی افتی؟

romangram.com | @romangram_com