#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_254

آنا جون-معرفی نمیکنی دخترم؟؟
-چرا...نیما ...پسرعمومه
آنا جون لبخندی زد و نگاهی به امیر کرد که امیرسرشو پایین اندخت...
نمیدونستم این نگاه چه معنی ای داشت ولی باعث شد امیر کلافه شه...کامل از چهرش مشخص بود...
آناجون رو به نیما-خوشوقتم پسرم...
نیما هم لبخندی زدو تشکر کرد...
همراه آناجون کمی نشستیم و بعد بلندشدیم...
همه همراه هم داشتیم میرفتیم سمت ماشینامون و من همراه آنا جون بودم و امیر جلوتر و نیما کمی عقب تر از امیر بود...
یه دفعه امیر برگشت و نزدیکم اومد...
امیر -میتونم چند لحظه وقتتو بگیرم...؟؟
-آره...بگو
امیر میشه چند لحظه همراهم باشی...
از آناجون دورتر رفتیم و قدم میزدیم ...
امیر- این پسر عمو از کجا در اومده؟؟؟
-منظورت چیه...؟ از جایی در نیومده...خارج بوده تازه اومده ایران...
امیر پوفی کشید-مگه تو با خانوادت مشکل نداشتی؟؟
-چرا..هنوزم دارم...

romangram.com | @romangram_com