#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_253
امیر اخماش تو هم بود ..ناجور...نمیدونم چرا از ناراحتیش نه تنها خوشحال نشدم بلکه کلی هم کیف کردم...
یعنی امکان داره روم حساس باشه؟؟؟
نیما دستشو برد جلو-خوشوقتم
امیر با تردید باهاش دست داد- همچنین....
نیما-بریم نیلوفر خانم؟؟
-نه...اجازه بده با آناجون شلام علیک کنم بعد میریم...
امیر بدجور ناراحت و کلافه بود....
امیر- باهم اومدید؟؟
-بله....
امیر رو کرد به نیما-شما ماشین ندارید؟
نیما-چرا...خونه ست...
حس میکردم نیما با لبخندای خونسردش داره میره رو اعصاب امیر...
آناجون نزدیک بود که رفتم سمتشو بغلش کردم
-سلام آناجون..
آناجون صورتمو بوسید-سلام عزیزم...خوبی...چه خوب که اینجایی دیدمت...دلم خبلب واست تنگ بود عزیزم...
-منم همینطور...
همراه هم رفتیم سمت مزار که دیدم آنا جون با کنجکاوی به نیما نگاه میکنه...
romangram.com | @romangram_com