#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_252
نیما-اوکی....
بلند شدم و داشتم برای مادرجون فاتحه میفرستادم که سایه ای رو سرم افتاد...
فکر کردم نیماست ولی با صدای سلامش تعجب کردم...
امیر بود...
امیر-سلام...اینجایی؟
-سلام....تو اینجا چی کار میکنی؟
امیر- مامان گفت بیارمش...
نگاهی به اطراف کردم..از دور دیدمش...نیما هم داشت میومد طرفمون...
وااااااای ...همینو کم داشتم...
نیما رسید و کنارم ایستاد...امیر با تعجب داشت نگاش میکرد...
امیر-کاری دارید جناب ؟؟
نیما-بله ...شما ؟
امیر-من....شما؟
نیما لبخندی زد-من پسر عموی این خانم هستم...حالا شما؟
امیر- من...منم دوستشم...
ابروهام پرید بالا ...دوست؟؟؟
امیر -یعنی ..دوست خانوادگی هستیم...
romangram.com | @romangram_com