#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_251

بوی گلاب رو روی سنگ دوست داشتم ....حس میکردم مادرجونم خوشحاله...
گلها رو از زمین برداشتم و بازم بدون پر پر کردنشون روی اسم مادرجون ریختم....
نیما-میشه چند لحظه منو تنها بذاری؟؟؟
-آره...حتما...
بلند شدمو رفتم سر خاک پدرم که تقریبا همون نزدیکیا بود....
با ادامه ی آب سنگش رو شستم و یه شاخه گل رز رو روش گذاشتم....
در حال درد دل با بابا بودم که یه جفت پا جلوم ظاهر شد...
سرمو بالا بردم و نیما رو دیدم ..چشماش قرمز بود...چشمای منم...
نشست ...
نیما-عموِ؟؟؟
-آره...بابامه...
نیما- مادرت اینجا نیست؟؟
-نه...توی یه امامزاده است...
نیما- خدا رحمتشون کنه....
-میکنه..همشون خوب بودن....
نیما-وقتی مادرجون خبر فوت عمو رو چند سال پیش بهم گفت خیلی ناراحت شدم...برات متاسفم...
-مرسی ...بذار منم برم سر خاک مادرجون بعد میام که بریم!

romangram.com | @romangram_com