#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_250

نیما-اینجا فعلا کار دایمی ندارم...پروژه قبول میکنم ولی کار اصلیم خارج از کشوره...اصلا زندگیم اوجاست ...
ابروهام رفت بالا...
-پس ببخشیدا ولی برای چی برگشتی اینجا؟؟؟
نگام کرد و لبخندی زد...
نگاهش صادقانه بود..پاک بود...
لبخندشم مهربون بود...
لبخندی زدم
نیما-چیز مهمی بود که باعث شد برگردم....و از ....زندگیم بزنم
نگاهم گیج شد....
منظورش چیه؟؟
دیگه حرفی نزدیم و حدود یه ربع بعد رسیدیم....
پیاده شدم و آب و گلابی و گلایی که قبل از رفتن به محل قرار با نیما خریده بودم رو از صندلی پشت برداشتم و قفل ماشینو زدم...
نیما دستشو آورد جلو...
گلها رو دادم دستش...
همراه هم تا مزارش رفتیم و نشستیم...
آب رو روی سنگ ریختم...بازم اسمش روی سنگ داشت عذابم میداد...
بعد از تمیز کردنش گلاب رو ریختم....

romangram.com | @romangram_com