#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_249
چرا نباید مادرجون بهم بگه....
نگاهمو به جاده دوختم و مغزم در حال انفجار بود....
نیما- تعجب نکن....مادرجون گفت ...خیلی چیزا رو برام میگفت....
تو شوک بودم
چرا نباید مادرجون بهم بگه....
نگاهمو به جاده دوختم و مغزم در حال انفجار بود....
بازم صدای پخش رو زیاد کردم تا فکرم از این موضوع خارج شه...
اما اصلا صدای آهنگ رو نمیشنیدم....
فقط حرفای نیما ذهنمو مشغول کرده...
دوباره صدا رو کم کردم
-شما از کی با مادرجون در ارتباط بودی؟؟؟
نیما-از ...تقریبا همون اوایل که روابطا قطع شد...
-من تعجب کردم...مادرجون چیزی رو از من مخفی نمیکرد...
نیما لبخندی زد-شما که باهاش زندگی میکردی باید خوب اخلاقشو بدونی که چیزی رو وقتی قسمش بدی به کسی نگه ...محاله بگه...درسته؟
آره ...راست میگه...مادرجون سرش میرفت ولی قولش و قسمش نمیرفت...
سکوت کردم....
-شما کارتون چیه؟؟
romangram.com | @romangram_com