#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_248

با تعجب نگاش کردم...
نیما- من همه ی سالهایی که خارج بودم با مادرجون در ارتباط بودم...خودم ازش خواسته بودم به کسی نگه....نمیخواستم پدرو مادرم بفهمن ....
-چرا مادرجون به من نمیگفت....
نیما-اونم من ازش خواسته بودم...
-چرا؟؟
نیما-کار از محکم کاری عیب نمیکنه نیلوفر خانم....من قسمش دادم اونم قبول کرد....
-من باورم نمیشه مادرجون با شما رابطه داشته و من نمیدونستم....
نیما -میخواید مطمینتون کنم؟؟
با تعجب گفتم
-چه جوری ؟؟
نیما لبخندی غمگین زد
نیما- کادوی تولد پارسالتون....چی بود؟
شما میخواید منو مطمین کنید ...شما باید بگید...
نیما خندید -درسته ....یه گردنبند مروارید اصل
با تعجب نگاش کردم...
نیما- تعجب نکن....مادرجون گفت ...خیلی چیزا رو برام میگفت....
تو شوک بودم

romangram.com | @romangram_com